عيدي دخترونه
ديروز روز اول ربيع بود ، نذر فرستاده بود واسه مركز نگهداري دختران معلول،
يه عالمه گردنبند و دستبند و گوشواره و انگشتري رنگي،
دخترا شاد بودن ، مي گفت چشماشون برق مي زده و مي رقصيدن.
انگار يك نفر ياد دخترانگي اونا بوده، ياد حس هاي فراموش شده اونها...
چقدر اين آدمهاي مهربون رو مي شه دوست داشت
نمي شناسمش، نمي دونم كيه، اما از ديروز كه اين رو شنيدم بدجور دلم مي خواد مي تونستم
يه ذره مثل اون مهربون باشم...
مثل اون آدمي كه يادش بود دختراي مركز نگهداري معلولين هم دخترن و عيدي دخترونه بهشون داد...
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 14:27 توسط سین دخت
|
يه روزي پيدا مي شم ...